|
نــســیــمــ یــاران جــامــانــدهـــ ـ ـ ـ[320] د
تـقـدیـمــ بـه آقـایـــ عـــشــق و بــارانــــ ـــ ــ ـ ـ تـقـدیـمـ به لـطـافـتـــ ظـهـورش و نـجـابـتـــ حـضــورشــــ ـــ ــ ـ ـ بـه تـقـدسـش صـلـواتــــ ـــ ــ ـ ـ |
بسم الله سلام چند وقته فکرم خیلی مشغوله، بین دوراهی خیلی بزرگی گیر کردم. گاهی اوقات آدمی خیال میکنه که تمام راه ها و درها به روش بسته شده اونوقته که باید صدا بزنه أمن یجیب المضطر... دقیقا مثل وضع من که باید صدا بزنم تا کسی به دادم برسه. گفتم بنویسم شاید همدمی یا همفکری پیدا شد. حوصله مقدمه طولانی رو ندارم. اینم اصل مطلب: چند روز پیش بنده خدایی از موسسه امام خمینی(ره) که زیر نظر آیت الله مصباح یزدی(حفظه الله) هست اومد پیشم و گفت در مورد طرح جنبش نرم افزاری حضرت آقا میخوایم همکاری کنید باهامون((همون تولید علم و اسلامی سازی علوم انسانی)) اولش خیلی خوشحال شدم و به اون بنده خدا گفتم ما هم با همین نیت رفتیم حوزه، اما اون گفت باید تبلیغ و منبر رو بذاری کنار و شبانه روز بشینی درس بخونی!!! اینجا بود که تمام عالم برام شد اندازه اتاقی...دلم گرفت و رو کردم به طرف و گفتم: من منبر امام حسین(ع) رو با هیچ چیزی توی دنیا عوض نمی کنم... اما باز برام استدلال آورد که اگه بیاید توی برنامه میتونید سیستم مدیریت جهان رو عوض کنید و ریشه رو درست کنید و .... اما من پای حرفم بودم. مگه میشه کاری رو بدون امام حسین(ع) انجام داد؟؟!! نه که اونها از امام حسین جدا باشن، نه. فقط منبر و تبلیغ باید تعطیل بشه. حالا موندم سر دوراهی که چه باید کرد...؟؟ موضوعات مرتبط: برچسبها: [ یکشنبه 31/2/91 ] [ 4:18 عصر ] [ جــامــانــدهـــ ـ ـ ـ ]
[ نــســیــمـــ ]
هیئت نشانه ای است که از ما جدا شده هـیئـت بـرای حضرت زهـرا(س) بـه پـا شده
بـرپـا شده بـرایــــ سـلامـیــــ دوبـاره ایـــــ بـرپـا شـده بـرایــــ رســیدن به چاره ایـــــ
وقتی دلــت بگیرد از این شهر و همهمه هـیـئـت بـبـخـشدت نـفـس پاک و زمزمه
هیئت به پا شده که من و ما و دیگران گاهی سریـــــ زنیم به اوقاتـــــ آسمان
ایـنجا اگر که خاک شویــــ بال میــ دهند بیرون ز قیل و قال شوی حال می دهند
هیئت به پا نـشـد که شود روز عادتی یا ماه و ســال غرق شویــــ در عبادتی
بــرپــا نشد شـفـا دهـد و بـنـد وا کـنـد بـرپـا شــده تــو را ز درونـت رهــا کـنـد
اینجا اگر سکوت کنی اشک می رسد بوی نسیم رحمتی از مشک می رسد
موضوعات مرتبط: برچسبها: [ پنج شنبه 28/2/91 ] [ 4:50 عصر ] [ جــامــانــدهـــ ـ ـ ـ ]
[ نــســیــمـــ ]
پرواز می دهیم که بال و پرت دهیم معراج می بریم که پیغمبرت کنیم دیگر بس است خلوت چله نشینی ات وقتش رسیده است مقرب ترت کنیم دست گل قدیمی خود را از این به بعد دست تو می دیم که تاج سرت کنیم حالا نماز شکر بخوان فدیه ای بده تا صاحب زلال ترین کوثرت کنیم می خواستیم فرق کنی با پیمبران می خواستیم آینه دیگرت کینم این سیب را بگیر و برای خودت ببر وقتش رسیده است فاطمه را دخترت کنیم شایسته است با پدر فاطمه شدن از خانواده پسری ابترت کنیم میخواستیم نسل تو زهرا نسب شود ضرب المثل برای عجم تا عرب شود خورشید آفتابی انوار فاطمه است صبحی اگر که هست بدهکار فاطمه است آئینه اش سه مرتبه خود را ظهور داد پیغمبر و علی همه تکرار فاطمه است هر جلوه ای که جلوه ی نوری نمی شود زهرا شدن فقط و فقط کار فاطمه است شام زفاف پیرهن کهنه می برد این تازه اولین شب ایثار فاطمه است فردا اسیر دست جهنم نمی شود امروز هر کسی که گرفتار فاطمه است زهرا اگر نبود ولایت نداشتیم گمراه می شدیم هدایت نداشتیم زهرا بنا نبود که خود را بنا کند می خواست بنده باشد و یا ربنا کند مثل علی عروج نمازش امان نداد اصلا به پای پر ورمش اعتنا نداشت تا که مدینه از گل توحید وا شود کافی است در قنوت خدا را صدا کند طبق روال هر شب جمعه نشسته تا قبل از خودش سفارش همسایه را کند دستی که پیش خانه زهرا دراز نیست در شرع بر جنازه آن کس نماز نیست وقتی شب زفاف پیمبر رسید و بعد بین علی و فاطمه تقسیم کار کرد خوشحال شد تمامی احساس معجرش وقتی رسول فاطمه را خانه دار کرد آن هم برای حاجت مسکین شهر بود روزی اگر ز حادثه میل انار کرد پس می شود برای عوض کردن زمان نوآوری فاطمه را اختیار کرد بی فاطمه که شیعه شکوفا نمی شود شیعه مرید دشمن زهرا نمی شود دارد بساط کفر زمین جمع می شود پیچیده در زمانه خبرهای اینچنین اصلا بعید نیست جهان رو به ما کند با مادری چنان و پسرهای اینچنین لبنان مگر چه داشت به جز مهر فاطمه آری عجب نیست ظفرهای اینچنین دلهای ما همیشه پر از یاد فاطمه است این سرزمین قلمرو اولاد فاطمه است
موضوعات مرتبط: برچسبها: [ چهارشنبه 27/2/91 ] [ 5:18 عصر ] [ جــامــانــدهـــ ـ ـ ـ ]
[ نــســیــمـــ ]
بسم الله و لله سلام سلامی به شرمندگی 26 روز 26 روز را آسان میخوانی و میگویی...به واقعیت هم که ببری شاید آسان باشد، اما به حقیقت، نه 26 روز جدایی و فراغ از محیط سایبری... 26 روز جدایی و فراغ از محیط پارسی بلاگ... 26 روز جدایی و فراغ از محیط پیامرسان... 26 روز جدایی و فراغ از پست های عزیزان... چه شوخ شده ام من...چه دلتنگ شده ام من گاهی انسان همینجوری می شود دیگر. دلتنگ، شوخ، آرام، طوفانی... گفتم طوفانی یادم به فاطمیه افتاد. نه پستی زدم نه تسلیتی گفتم. آخر وقتش را نداشتم. بگذریم که بهانه های بد تر از گناه است...چه میگویم من به جای یک عذر خواهی مختصر توجیه ردیف میکنم و می بافم به هم. خلاصه کلام را اگر بخوایید میشود یک کلمه: ببخشید... چه قدر فراغ توی چشم می زند. انگار میخواهد چیزی بگوید. نکند از فراغ من میخواهد بگوید؟! شاید هم از فراغ شما دم میزند؟! اما این ها را که خود م گفته ام!! نکند از فراغی سنگین تر و دلسوز تر دم می زند؟! نمیدانم . باید به حرف دلش گوش کنم تا بفهمم دردش را اما من که حرف دل فراغ را نمی فهمم...آخر او خیلی سنگین است و من بی بها شده ام فردا جمعه است متعلق به امام زمان(ارواحنا له الفداه)...تعجیل در فرج حضرت صلوات هان...یادم آمد. نکند فراغ از دوری مولا دم میزند که اینقدر توی چشم میخورد؟! فراغ آقاست که اینقدر سنگین است...آری پیدا کردم رمز فراغ این پست را همین...
موضوعات مرتبط: برچسبها: [ پنج شنبه 21/2/91 ] [ 8:19 عصر ] [ جــامــانــدهـــ ـ ـ ـ ]
[ نــســیــمـــ ]
یا زهرا(س) دلنوشته ای به بهانه 24 فروردین به بهانه شب 24 فروردین 87 دلنوشته ای به رنگ خون بی تو ای صاحب زمان... بی قرارم هر زمان... چه قدر 14 زیباست... عددش را که نه، رازش را اما مگر میشود عددش هم زیبا نباشد؟ قطعا عددش هم مثل رازش زیباست.مانند 5 که هم عددش زیباست هم رازش چه میگویم؟! نکند در عددش بمانم و به رازش نرسم... 14 معصوم 14 نور 14 شهید... رابطه اش را خودت پیداکن. اگر لب باز کنم باز میگویی: حالا 14 نفر شهید شدند یعنی 14 معصوم بودند؟! خدا رحمتشون کنه توی دینمون قیاس جایگاهی نداره!! حالا اینقدر بزرگنمایی هم خوب نیست... زن...مرد...بچه...پیر...جوان...ایرانی...افغانی افغانی...ایرانی...جوان...پیر...بچه...مرد...زن وصال که دیگر این چیزها سرش نمیشود. تو هم نمیخواهد گوشه ای بنشینی و بشماری تعدادشان را، یا نامشان را حفظ کنی، یا... وصال که دیگر این چیزها سرش نمیشود. حتی اگر وسط حلقه سینه زنی هم نباشی، اگر زمینی نباشی باید بروی...حتی تر اینکه آخر مجلس نشسته باشی، اگر زمینی نباشی... ما مدعیان صف اول بودیم /// از آخر مجلس شهدا را چیدند شاید برای بازی آمده باشی، آخر سِنی نداری اما زمینی نیستی...باید بروی زن و مرد هم نمیشناسد، اگر زمینی نباشی....باید بروی لحظه ای، درنگی کوتاه، نوری، انفجاری...دری باز شد و 14 نور به نور پیوستند. آخر زمینی نبودند...باید می رفتند حسینیه، سقف، دیوار، خون، شیشه، معراج شهدا...دری باز شد و 14 عشق به عشق رسیدند. آحر زمینی نبودند...باید می رفتند سینه زن ها، مات و مبهوت، مداح، سید، زن ها، مردها، آرزو...دری باز شد و 14 حقیقت به حقیقت رسیدند. آحر زمینی نبودند...باید می رفتند شهر راز...شیراز...حسینیه سیدالشهدا...شی راز...شهر راز...عدد 14 و رازش...قیاسش چه میگویم؟! نکند در شیراز و حسینیه اش بمانم ای 14 نور! رفتید و 14 عکس برای ما به جا گذاشتید ای 14 عشق! رفتید و 14 سنگ نوشته برای ما به جای گذاشتید ای 14 حقیقت! رفتید و شنبه های ماتم زده را برای ما گذاشتید ای 14 شهید! رفتید و کانونی به وسعت ایران برای ما گذاشتید چون در سرشان شور حسین بن علی بود /// آخر به وصال رخ محبوب رسیدند
.............................................................................. پ.ن: یادشان گرامی. شادیشان صلوات منتهاییه: به یاد شهدای واقعه بمب گذاری کانون رهپویان وصال شیراز در سال 1387 موضوعات مرتبط: برچسبها: [ جمعه 25/1/91 ] [ 4:15 عصر ] [ جــامــانــدهـــ ـ ـ ـ ]
[ نــســیــمـــ ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |